غزل شمارهٔ ۵۷۱۱
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدمعبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم
ربود خواب ترا در کنارم از مستیترا چنان که دلم خواست آنچنان دیدم
جز این که آب شدم دست شستم از هستیدگر چه بهره چو شبنم زگلستان دیدم
ز شست صاف نشد تیر راست را روزیگشایشی که من از خانه چون کمان دیدم
دل گرفته من چون ز باغ بگشایدکه در گشودن در روی باغبان دیدم
برابرست به عیش تمام روی زمینکه روی خویش برآن خاک آستان دیدم
از آن گذشت به خمیازه عمر من چو کمانکه من ز دور گردی از نشان دیدم
میانه وطن وغربت است بادیه هامنم که داغ غریبی در آشیان دیدم
چو گردباد نفس می کشم غبارآلودز بس که کلفت ازین تیره خاکدان دیدم
جواب آن غزل حاذق است این صائببهار دیدم و گل دیدم و خزان دیدم