غزل شمارهٔ ۵۶۹۶
چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده امکه سر چو رشته برون از دل گهر زده ام
به تر دماغی من نیست لاله ای امروزکه یک دو جام ز خونابه جگر زده ام
به یاد پنجه خونین دلخراشان استز بیغمی نبود گر گلی به سر زده ام
به مایه داری مژگان خونفشانم نیستچو برق بر رگ هر ابر نیشتر زده ام
دهن چگونه گشایم به ابر همچو صدفکه پشت دست به دریای پر گهر زده ام
همان نفس ز شفق کرده اند خون به دلماگر ز ساده دلی خنده چون سحر زده ام
به جستجو نتوان آن جهان جان را یافتوگر نه من دو جهان را به یکدگر زده ام
نکرده است کسی جمع شور و شیرین رامنم که برنمک انگشت نیشکر زده ام
نیم چو سرو ز آزادگان، نمی دانمکه دست خود به چه امید بر کمر زده ام
شده است برق خس و خار هستیم صائباگر به سوخته ای خنده چون شرر زده ام