گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۹۲

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم
عشق ما را پی کاری به جهان آورده استادب این است که مشغول تماشا نشویم
پردهٔ راز بود حرف دلیرانه زدنبا تو گستاخ از آنیم که رسوا نشویم
خون برهم‌زن اوقات بزرگان هدر استبی‌حجابانه چو سیلاب به دریا نشویم
عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره استتا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم!
پای پر آبله باشد صدف بحر سراببهتر آن است پی عشوهٔ دنیا نشویم
این غزل آن غزل خواجه نظیری‌ست که گفتتا سر شیشهٔ می وا نشود وانشویم