گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۷۵

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریمقطره ای چشم از آن ابر مروت داریم
سادگی بین که به این روی سیه چون دل شباز دعای سحر امید اجابت داریم
عذر عصیان نتوان خواست به این عمر قلیلنیست از غفلت اگر فکر اقامت داریم
در قیامت چه خیال است که گردیم سفیداز سیه رویی خود بس که خجالت داریم
کوه از سیل حوادث به کمر می لرزدما همان پشت به دیوار فراغت داریم
گوشه ای کو که چو قرآن دل ما جمع کنددل سی پاره ای از حلقه صحبت داریم
شمع روشن گهران را غم سربازی نیستجای سیلی به رخ از دست حمایت داریم
دل ما سوختگان را زده شیرینی جاندم آبی طمع از تیغ شهادت داریم
برنگرداند اگر حسن غیور تو ورقصبر بر وعده دیدار قیامت داریم
خجلت بی ثمری مانع دیوانه ماستصائب اندیشه گر از سنگ ملامت داریم