غزل شمارهٔ ۵۶۷۳
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیمشب سیهمست فنا بود که هشیار شدیم
پای ما نقطهصفت در گرو دامن بودبه تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم
به شکار آمده بودیم ز معمورهٔ قدسدانهٔ خال تو دیدیم گرفتار شدیم
در کف عقل کم از قطرهٔ شبنم بودیمکاوشی کرد جنون قلزم زخار شدیم
پای زنگار بر آیینهٔ ما میلغزدصیقلی بس که از آن آینهرخسار شدیم
نرود دیدهٔ شبنم به شکرخواب بهارعبث افسانه طراز دل بیدار شدیم
خانهپردازتر از سیل بهاران بودیملنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم
چون مؤذن سر تسبیح شماران بودیمگردشی کرد فلک، رشتهٔ زنار شدیم
جان به تاراج دهد خدمت سیروزهٔ عشققوت طالع ما بود که بیمار شدیم
عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده استحیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
صائب از کاسهٔ دریوزهٔ ما ریزد نورتا گدای در شه قاسم انوار شدیم