غزل شمارهٔ ۵۶۶۸
ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایمقابل منع نگاه در و دیوار نه ایم
گرچه چون سرو درین باغ نداریم بریاز رخ تازه به نظاره گیان بار نه ایم
شیوه عشق بود بنده نوازی، ورنهما به این درد گرانمایه سزاوار نه ایم
به گل و خار رسد فیض بهاران یکسانناامید از نظر مرحمت یار نه ایم
گرچه از پاس نفس صورت دیوار شدیمهمچنان محرم آن آینه رخسار نه ایم
نیست دلبستگیی با تن خاکی ما رابرگ کاهیم ولی در ته دیوار نه ایم
گرچه باری نتوانیم از دلها برداشتلله الحمد که بر خاطر کس بار نه ایم
چشم گویاست گرفتاری ما را باعثبه رخ و زلف و خط و خال گرفتار نه ایم
درد و داغیم که جا در همه دلها داریمدرس عشقیم که محتاج به تکرار نه ایم
خود فروشی نبود کار غیوران صائبدلگران از جهت قحط خریدار نه ایم