گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۵۸

به که در پیش تو اظهار محبت نکنملب خود زخمی دندان ندامت نکنم
نگرفته است خراج از عدم آباد کسیچون به یک بوسه ز لعل تو قناعت نکنم؟
آن غیورم که اگر شیشه به من کج نگردبه قدح دست دراز از سر رغبت نکنم
دل بر این عمر سبکسیر نهادن غلط استبر سر ریگ روان طرح عمارت نکنم
لب فرو بستنم از شکر نه از کفران استشکر نعمت ز فراوانی نعمت نکنم
جان و دل زوست، چرا در قدمش نفشانم؟چون به مال دگری جود و سخاوت نکنم؟
مشربم آب ز سرچشمه مینا خورده استچون قدح سرکشی از خط اطاعت نکنم
شعله فطرت من نیست به از پرتو مهرصائب از بهر چه با خاک قناعت نکنم؟