گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۵۵

با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟
مرهم امروز تویی داغ جگرریشان راننمایم به تو داغ جگر خود چه کنم؟
صندل امروز تویی دردسر عالم راپیش عیسی نبرم دردسر خود، چه کنم؟
من که از دوری منزل نفسم سوخته استبا درازی شب بی سحر خود چه کنم؟
چون خریدار گلوسوز درین عالم نیستندهم طرح به موران شکر خود چه کنم؟
خانه تنگ جهان جای پرافشانی نیستگر بر آتش ننهم بال و پر خود چه کنم؟
نیست از سوخته جانان اثری چون پیدادر دل سنگ ندزدم شرر خود چه کنم؟
(من که سر رشته تدبیر ز دستم رفته استنکنم خاک زمین را به سر خود، چه کنم؟)
هیچ کس را خبری نیست چو از خود صائبمن عاجز ز که پرسم خبر خود، چه کنم