غزل شمارهٔ ۵۶۳۷
چند در دایره مردم عاقل باشم؟تخته مشق صد اندیشه باطل باشم
فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرابعد ازین گوش برآواز در دل باشم
من که از آب رخ خود چو گهر سیرابمدر دل بحرم اگر بر لب ساحل باشم
عالم از جلوه یارست خیابان بهشتمن به یک دیده حیران به که مایل باشم؟
همه اجزای جهان محمل معشوق من استمن سودازده حیران چه محمل باشم؟
سوخت پروانه بیدرد و مرا یاد نکردبه چه امید درین گوشه محفل باشم؟
زعفران زار شود ریشه غم در جگرماگر از شادی غمهای تو غافل باشم
می شود خاطر صیاد خوش از غفلت منورنه از دام محال است که غافل باشم
از در حق به در خلق چرا باید رفت؟نه ز بخل است اگر دشمن سایل باشم
صائب از دامن دل دست به خون می شویمچند درمانده این عقده مشکل باشم؟