غزل شمارهٔ ۵۶۲۸
چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟به که این آینه از پیش نفس بردارم
من که چون برگ خزان بال و پرم ریخته استبه چه امید دل از کنج قفس بردارم؟
آفت حرص ز شمشیر دو دم بیشترستچون دو دست از سر خود همچو مگس بردارم؟
گل به دشمن نزنند اهل مروت، ورنهمن نه آنم که زبونی ز عسس بردارم
راه خوابیده ز بیدار دلان میگردددست اگر از دهن خود چو جرس بردارم
عشق خواهد ز هوس کرد سبکبار مرااز ره سیل چه افتاده که خس بردارم؟
آنقدر مهلت از ایام توقع دارمکه از آیینه دل زنگ هوس بردارم
زان بود بستر و بالین من از گل چو نسیمکه خس و خار ز راه همه کس بردارم
در شبستان جهان روشن از آنم چون صبحکه غبار از دل عالم به نفس بردارم
بلبلی نیست درین باغ ز من قانعترفیض آغوش گل از چاک قفس بردارم