غزل شمارهٔ ۵۶۲۲
فیض در بیخبری بود چو هشیار شدمصرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم
دستم آن روز گرفتند که رفتم از دستکارم آن روز نسق یافت که از کار شدم
من از زیرکی از دام قضا می جستمبه دوپا در شکن زلف گرفتار شدم
سر برآورد ز پیراهن من آخر کاریوسفی را که ز آفاق خریدار شدم
خرده ای را که ز جیب دگران می جستمهمه در نقطه من بود چو پرگار شدم
گرچه یکرنگ به آیینه نشد طوطی مناینقدر بود که یکرنگ به زنگار شدم
چون گهر در نظر جوهریان شد شیرینخزفی را که من از عشق خریدار شدم
می چکد زهر ندامت ز پر و بال مراکه چرا طوطی هر آینه رخسار شدم
سود و سرمایه من چیست بغیر از افسوس؟من که با دست تهی بر سر بازار شدم
داشت افسرده دلی حلقه بیرون درمآب چون گشت دلم شبنم گلزار شدم
من که دارم به جگر خار ز ناسازی خویشزین چه حاصل که جهان را گل بی خار شدم؟
سر من تکمه پیراهن خجلت گردیدبس که مشغول به آرایش دستار شدم
نفس خوش نکشیدند غزالان صائبتا من این قافله را قافله سالار شدم