غزل شمارهٔ ۵۶۰۴
تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته اماز خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام
برو ای کعبه رو از دامن دست بدارکه من از رخنه دل راه دگر یافته ام
آب گشته است درین باغ دلم چون شبنمتا ز خورشید جهانتاب نظر یافته ام
پینه بسته است زخم چون صدف از سیلی موجتا درین قلزم خونخوار گهر یافته ام
برسانید به من قافله کنعان راکه از آن یوسف گم گشته خبر یافته ام
چتر گل باد به مرغان چمن ارزانیکآنچه من می طلبم در ته پر یافته ام
مشکلی نیست که همت نکند آسانشبارها در دل شب فیض سحر یافته ام
به که در جستن تنگ شکر صرف کنمپر و بالی که از آن تنگ شکر یافته ام
چون کشم پای به دامان اقامت صائب؟من که سود دو جهان را ز سفر یافته ام