غزل شمارهٔ ۵۵۶۵
دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشمبه خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم
نمی گردد ز خاطر محو چون مصرع بلند افتدشدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم
چه فارغ بال می گشتم درین عالم اگر می شدغم امروز چون اندیشه فردا فراموشم
ز چشم آن کس که دور افتاد گردد از فراموشانمن از خواری به پیش چشم از دلها فراموشم
سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیمندانستم شود برخاستن از جا فراموشم
چو گوهر گرچه در مهد صدف عمری است در خوابمنشد زین خواب سنگین رغبت دریا فراموشم
ز من یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقینخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم
نه از منزل نه از ره، نه ز همراهان خبر دارممن آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم
به یاد من که پیش آن فرامشکار می افتدکه با صد رشته کرد آن زلف بی پروا فراموشم
به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان راولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم
مرا این سرفرازی در میان دور گردان بسکه کرد آن سنگدل از دوستان تنها فراموشم
به اشکی می توان شستن ز خاکم دعوی خون راپس از کشتن مکن ای شمع بی پروا فراموشم
نیم من دانه ای صائب بساط آفرینش راکه در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم