گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۵۸

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسمز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه موشکافان را نظر بر عاقبت باشدز نوش این جهان تلخ بیش از نیش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل رامن از رهبر درین وادی ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند از رفتن گرانجانانمن از بودن درین زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من طوق فرمان برنمی داردز بدمستان فزون از عقل دوراندیش می ترسم
دعای تنگدستان فتح را در آستین داردز شاهان بیش من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت رااز آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم