گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۵۵

به دور خط از آن چاه زنخدان بیش می لرزمز آسیب چه خس پوش بر جان بیش می لرزم
عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می آرددر آغوش پدر از چاه و زندان بیش می لرزم
ز عریانی خطر افزون بود رنگین لباسی رامن آن شمعم که در فانوس بر جان بیش می لرزم
به عمر جاودان نتوان مرا ممنون خود کردنکه من بر آبرو از آب حیوان بیش می لرزم
ازان چون گنج پنهان می کنم حال خراب خودکه من بر تنگدستیها ز سامان بیش می لرزم
کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر رادر آغوش وصال از بیم هجران بیش می لرزم
مرا چون مور می دانند قانع خلق ازین غافلکه بر هر دانه از ملک سلیمان بیش می لرزم
ز من بلبل کند پهلو تهی صائب نمی داندکه من از باغبان بر این گلستان بیش می لرزم