گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۵۲

از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرمکه چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم
ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داندبه عنقا می رساند نسبت خود را پرتیرم
اگر غافل به صید بیگناهی شست بگشایمچو زخم تازه خون گردد روان از چشم زهگیرم
بلند افتاده طاق سرگرانی کعبه او راو گرنه چین کوتاهی ندارد زلف شبگیرم
از آن در جستجوی کام، چرخم در بدر داردکه از هر در فزاید حلقه دیگر به زنجیرم
ز بس کز دور گردون محنت و غم دیده ام صائبهلال عید آید در نظر چون ناخن شیرم