گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۴۵

به دست بسته دستی در سخاوت چون سبو دارمکه چندین جام خالی را زاحسان سرخ رو دارم
چه با من می تواند کرد درد و داغ ناکامیکه من دارالامانی چون دل بی آرزو دارم
مرا در حلقه آزادگان این سرفرازی بسکه با بی حاصلی چون سرو خود را تازه رو دارم
غبارآلود مطلب نیست چون طوطی کلام مناز آن در خلوت آیینه راه گفتگو دارم
کنم گلگونه روی شجاعت شیرمردان رادرین بستانسرا چون تیغ اگر آبی به جو دارم
مرا جز پاکبازی مدعایی نیست از هستیاگر پاس نفس دارم برای رفت و رو دارم
گر از من طاعت دیگر نمی آید به این شادمکه از اشک ندامت روز و شب دایم وضو دارم
تعجب نیست از گفتار من گر بوی خون آیدکه تیغ آبدار اشک دایم بر گلو دارم
امید پرده پوشی دارم از موسی سفید خودزهی غفلت که از تار کفن چشم رفو دارم
نشد از وصل چون پروانه کم بیتابی شوقمهمان از شمع آتش زیر پای جستجو دارم
چه افتاده است دردسر دهم صائب عزیزان راکه من چون خون شراب بی خماری در سبو دارم