غزل شمارهٔ ۵۵۳۷
چه سازد گرد کلفت با دل شادی که من دارمندارد پای در گل سروآزادی که من دارم
گریبان چاک سازد پرده گوش فلکها رااز آن بیداد گر در سینه فریادی که من دارم
ز حیرت چشم آهو را به آهو دام می سازدنمی خواهد کمند و دام صیادی که من دارم
گرانی می کند چون تیشه بر من هر پر کاهیز بس فرسوده گردیده است بنیادی که من دارم
به تردستی ز خارا نفش شیرین محو می سازداگر تن در دهد در کار فرهادی که من دارم
سلیمان را ز تاج سلطنت دلسرد می سازدز سودا بر سر این چتر پریزادی که من دارم
به کوه قاف دارم از توکل پشت چون عنقاندارد هیچ رهرو بر کمر زادی که من دارم
به من کفرست در شرع محبت تهمت نسیانکه ذکر خیر احباب است اورادی که من دارم
که می گوید پری در دیده مردم نمی آیدکه دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم
به خون می شست از آب زندگانی خضر دست خوداگر می دید دست و تیغ جلادی که من دارم
ز وحشت می رود چون دود جغد از روزنم بیرونخراب افتاده است از بس غم آبادی که من دارم
از آن در غورگیها مویز انگور من صائبکه بر نگرفت از من چشم استادی که من دارم