غزل شمارهٔ ۵۵۳۱
امید چرب نرمی از خسیسان جهان دارمچه مجنونم که چشم روغن از ریگ روان دارم
فروغ آفتابم، سرکشی از من نمی آیداگر بر آسمان باشم نظر بر آستان دارم
به هر جانب که روآورم شکستم بر شکست آیدهمیشه همچو رنگ عاشقان رو در خزان دارم
زبان گندمین نان مرا پخته است در عالمچرا چون خوشه گردن کج به پیش این و آن دارم
به من از رخنه دیوار، خود را می رساند گلچه لازم دامن در یوزه پیش باغبان دارم
به ظاهر خنده رو افتاده ام چون صبحدم، اماتبی چون آفتاب گرمرو در استخوان دارم
ندارد ریشه در خاک تعلق سرو آزادمدلی آماده پرواز چون برگ خزان دارم
ز چرخ آهنین باز و چرا چون تیر نگریزمتن خشکی مهیای شکستن چون کمان دارم
به اندک سختیی چون نخل موم از هم نمی پاشماگر چه مغزم اما جان سخت استخوان دارم
زلیخا همتی در عرصه عالم نمی بینموگر نه جنس یوسف کاروان در کاروان دارم
مزاج نازک احباب را فهمیده ام صائبچو غنچه مهر خاموشی به لب با صد زبان دارم