گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۲۳

به ظاهر گرچه مهری بر لب خاموش خود دارمحباب آسا محیطی در ته سرپوش خود دارم
ندارد اختیاری آسمان در سیر و دور خودکه این خمخانه را من بیقرار از جوش خود دارم
نمی آساید از مشق کشاکش رشته جانماگرچه بحر را چون موج در آغوش خود دارم
کنم با روی خندان تلخکامان را دهن شیریننیم زنبور تا از نیش پاس نوش خود دارم
کند دل هر نفس در کوچه ای جولان ز خود کامیچه خونها در جگر زین طفل بازیگوش خود دارم
به قدر بیخودی چون می توان گل چیدن از ساقیدرین محفل چه افتاده است پاس هوش خود دارم
سراپا یک دهن خمیازه ام صائب از حیرانیاگرچه ماه را چون هاله در آغوش خود دارم