گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۱۸

بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدمازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم
منم بی پرده می بینم ترا، یارب چه بخت است اینکه می مردم ز شادی گرترا در خواب می دیدم
من انداز سر من کرد دست از آستین بیروندرین بستانسرا چون گل به روی هر که خندیدم
غذای روح شد در دل شکستم هر تمناییلباس عافیت گردید چشم از هر چه پوشیدم
ندیدم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویمبه شیرین کاری صنعت ز سنگ آدم تراشیدم
همان خجلت ز طبع سازگار خویشتن دارمبه مژگان گرچه خار از رهگذار دشمنان چیدم
که بر من می تواند پیشدستی بر خطا کردننماند از من نشان پا درین ره بسکه لغزیدم
نشد یک بار آن سرو روان در زیر پا بیندبه زیر پای او چون آب چندانی که غلطیدم
که از آزاد مردان دارد اقبال چنین صائبکه در ساعت ربودند از کفم بر هر چه لرزیدم