غزل شمارهٔ ۵۵۱۳
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندمبه حرف و صوت از آن لبهای شکربار خرسندم
کیم من تا خیال بوسه گرد خاطرم گرددبه شکر خندهای زان مشرق گفتار خرسندم
به شکر خنده گر شیرین نمیسازی دهانم رابه حرف تلخ از آن لبهای شکربار خرسندم
ز گل رنگین نمی سازی اگر جیب و کنارم راز بیبرگی به برگ سبز از آن گلزار خرسندم
تو در آیینه از نظاره خود کام دل بستانکه از دیدار، من با وعده دیدار خرسندم
ندارد حاصلی جز سنگ طفلان نخل بارآوراز آن چون سرو زین بستان به برگ از بار خرسندم
نباشد دولتی بالاتر از امنیت خاطربه خواب امن، من از دولت بیدار خرسندم
گرانی میکند ناز طبیبان بر دل زارمبه درد بیدوای خود من بیمار خرسندم
ندارد دانه در دنبال چشم برق چون خرمنچو موران من به رزق اندک از بسیار خرسندم
نگردد چون سیه عالم به چشمم از تهی مغزیکه من چون خامه با گفتار از کردار خرسندم
ز انصاف خریداران سنگین دل خبر دارمبه زندان صدف چون گوهر شهوار خرسندم
بزرگان میکنند از تلخرویی سرمه در کارماگر چه با جواب خشک ازین کهسار خرسندم
نریزم چون صدف در پیش دریا آبروی خودبه اندک ریزشی از ابر گوهر بار خرسندم
به درد و داغ صلح از لاله رویان کردهام صائببه پیچ و تاب از گنج گهر چون مار خرسندم