گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: وختهرا۷ بیت
گر به گلزار بری آن رخ افروخته راگل به بلبل نگذارد جگرسوخته را
هر که پوشد ز جهان چشم، نماند بی رزقطعمه از دست بود باز نظر دوخته را
نکند چرخ تعدی به جگرسوختگانسرمه در کار نباشد نفس سوخته را
منت زلف مکش دل چو گرفتار تو شدرشته حاجت نبود طایر آموخته را
نیست حاجت شب پروانه ما را به چراغشمع از خود بود این بال و پر افروخته را
دلت ای غنچه محال است سبکبار شودتا نریزی ز بغل این زر اندوخته را
ایمن از زخم زبان شد ز خموشی صائبنیست اندیشه ز سوزن دهن دوخته را