گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۹۸

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردمازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم
نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرمز وحشت خون عالم در دل صیاد می کردم
اگر چون خضر این روز سیه را پیش می دیدمسکندر را به آب زندگی ارشاد می کردم
نمی لرزید از باد فنا بر خود چراغ منگر از دلهای روشن همت استمداد می کردم
نمی دادم به چنگ عشق آتشدست اگر دل رامن عاجز چه با این بیضه فولاد می کردم
ره بی منتهای عشق کوتاهی نمی داندوگرنه حلقه ها در گوش برق و باد می کردم
کنون از صید پهلو می کنم خالی خوشا روزیکه خاطر را به نقش پای آهو شاد می کردم
اگر می بود در دل رحمی آن سلطان خوبان راچرا در دادخواهی اینقدر بیداد می کردم
نمی پاشید از خمیازه من تار و پود منخمارآلودگان را گر به می امداد می کردم
گر از قید خودی آزاد می گشتم به شکر آنهزاران بنده از قید فرنگ آزاد می کردم
دل شیرین غبار آلود غیرت می شود صائبو گرنه پنجه ای در پنجه فریاد می کردم