غزل شمارهٔ ۵۴۹۳
به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردمدعای طاق ابرویت به محراب دگر بردم
درین مدت که عمر من سرآمد در نظر بازیچه از خورشید خسارت بغیر از چشم تر بردم
به کوته دستی من خون اگر گریند جا داردکه من دست تهی چون بهله زان موی کمر بردم
مرا زیبد به سربازان عالم گردن افرازیکه گوی دل زچوگان خم زلفت بدر بردم
برهمن گرمرا سوزد به صندل جای آن داردکه بر پای صنم تا جبهه سودم دردسر بردم