گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۹۱

اگرچه بی ثمر مانند سرو و بید و شمشادمزسنگ کودکان آسوده از پیوند آزادم
خوشا صیدی که داند کیست صیادش من آن صیدمکه از ذوق گرفتاری ندانم کیست صیادم
ز گفت و گوی سرد ناصحان برخود نمی لرزمکه از سنگ ملامت عشق افکنده است بنیادم
اگرچه خویش را گم کردم از نسیان پیریهابه این شادم که ایام جوانی رفت از یادم
در اصلاحم عبث اوقات ضایع می کند گردونمن آن طفلم که از شوخی معلم کرد آزادم
چه تهمت بر فلک بندم چرا از دیگران نالمکه من در پیچ و تاب از جوهر خود همچو فولادم
ز بیکاری نمی آیم به کار هیچ کس صائبنمی دانم چه حکمت بود ایزد را در ایجادم