گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۸۳

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستمبه یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم
غرور دولت دیدار شرکت بر نمی داردکشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم
عجب دارم که پای من به دامن آشنا گرددکه با ریگ روان یک روز احرام سفر بستم
گریبانگیر شد دامن زهر خاری که برچیدمز دیوار اندرون آمد به هر محنت که در بستم
همان تیر سبکسیر نظر سیخ کبابش شدبه هر صیدی که من از پرتو همت نظر بستم
چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفشکه اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم
نظر تا داشتم بر خود نمی دیدم دو عالم رادو عالم چون دو عینک گشت تا از خود نظر بستم
خوشا ایام بی برگی و خواب عافیت صائبکه می لرزد دلم چون برگ تا بر خود ثمر بستم