گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۷

تندی خوی ضرورست سخن آیین راکه بنوشند به تلخی، می لب شیرین را
بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردندچه شناسند قماش سخن رنگین را
برد و بر طاق فراموشی جاوید گذاشتتیشه صافدلم آینه شیرین را
کیست از عهده این وام سبکبار شود؟گر نبخشد به کسی دختر رز کابین را
دست در دامن می زن که رسانید به چرخنسبت سلسله تاک، سر پروین را
عشق اندیشه ندارد ز نگهبانی عقلدزد خاموش کند شمع سر بالین را
دل صائب چه غم از نیش ملامت دارد؟نیست اندیشه ای از خار، کف گلچین را