گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۵۷

روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده‌ایمتا ز روی شاهد معنی نقاب افکنده‌ایم
هم‌خیالان را به همت دستگیری می‌کنیمنیست از غفلت اگر خود را به خواب افکنده‌ایم
همره کاهل گرانی می‌برد از پای سعیسیل را در ره مکرر از شتاب افکنده‌ایم
ما ز روشن گوهری از پله افتادگیسر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده‌ایم
از لب میگون او قانع به می گردیده‌ایممهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده‌ایم
هیچ کس در خاکساری نیست چون ما خوش‌عنانچشم پیش پای مردم چون رکاب افکنده‌ایم
بهر دیدارت نظر را شست‌و‌شویی می‌دهیمبی‌تو گر چشمی به روی آفتاب افکنده‌ایم
عارفان دل ساده می‌سازند از نقش و نگارما نظر از دل‌سیاهی بر کتاب افکنده‌ایم