گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۳۰

ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هممی نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم
صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستیحال دل را می توان دریافت از سیمای هم
روزیش چون شیر آماده است در مهد زمینهرکه چون طفلان گذارد دست بر بالای هم
داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موجوقت شورش برنمی دارند سر از پای هم
در نظرها چون سفال و سنگ گردیدند خوارسخت رویان از شکست قیمت کالای هم
گرچه در پهلوی هم چون سبحه صد دانه اندصد بیابان در میان دارند از دلهای هم
از نمک تجدید زخم کهنه هم می کننداین نفاق آلودگان گردند اگر جویای هم
مایه افسوس را از جهل افزون می کنندساده لوحانی که می دزدند از دنیای هم
صائب از تن پروران یاری طمع کردن خطاستاهل دل را نیست چون در عهد ما پروای هم