گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۲۱

گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان می‌کنمترک سر زین رهگذر بر خویش آسان می‌کنم
سایلان از شرم احسان آب می‌گردند و منمی‌شوم آب از حیا با هرکه احسان می‌کنم
تا چو عیسی دست خود از چرکِ دنیا شُسته‌امدست در یک کاسه با خورشید تابان می‌کنم
تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیعهست تا یک قطره می در شیشه طوفان می‌کنم
گرچه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده استپنجه در سرپنجهٔ دریا چو مرجان می‌کنم
هرکه از سنگین دلی خون می‌کند در کاسه‌اماز دل خونگرم من لعل بدخشان می‌کنم