غزل شمارهٔ ۵۴۱۷
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنمبا کلید موم قفل آهنین وامی کنم
بر گشاد عقده دل نیست دستم ورنه منغنچه پیکان به باد آستین وامی کنم
هر قدر پهلو تهی سازد زمن از سادگیجای خود از نامداری درنگین وامی کنم
می چکد صد لاله خون بر خاک از هر ناخنمیک گره تازان دو زلف عنبرین وامی کنم
جای خود را در دل سخت فلک از راستیبا دم گیرا چو صبح راستین وامی کنم
گرچه از بی حاصلی تخم امیدم سوخته استپیش خرمن من دامنی چون خوشه چین وامی کنم
نام خود سازند مردان محو ومن از سادگیدر تلاش نام میدان چون نگین وامی کنم
چاردیوار صدف شایسته اقبال نیستدر غریبی چشم چون در ثمین وامی کنم
خاکساری پرده چشم حسودان می شودبال و پر چون ریشه در زیر زمین وامی کنم
می کنم شکر گل بی خار از فهمیدگیگر به روی خار چشم پاک بین وامی کنم
در دل هرکس که از غم هست صائب عقده ایاز نسیم گفتگوی دلنشین وامی کنم