غزل شمارهٔ ۵۴۱۲
دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنمدر صف آزاد مردان این دلیری چون کنم
فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدستبا وجود هستی اظهار فقیری چون کنم
خوان خالی می شود رسوا چوبی سر پوش شدنیستم سیر از حیات اظهار سیری چون کنم
عیبجویی زشت و از معیوب باشد زشت ترسنگ کم دربار دارم بارگیری چون کنم
من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آبدیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم
گرندارم گوشه ای در فقر عذر من بجاستاز گرفتن عار دارم گوشه گیری چون کنم
نیستم دلگیر اگر آیینه ام در زنگ ماندمن که اهل معنیم صورت پذیری چون کنم
من که از زاغ وزغن صائب خجالت می کشمبانواسنجان قدسی هم صفیری چون کنم