غزل شمارهٔ ۵۴۱۰
دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنمبا دل مجروح با مشکین سنانش چون کنم
می چکد خون از گل رخسارش از تاب نگاهبوسه بر رخساره چون ارغوانش چون کنم
تیر آن ابرو کمان از جوشن الماس جستسینه خود را هدف پیش کمانش چون کنم
چشم او چشم مرا در سرمه خوابانیده استهمزبانی با نگاه نکته دانش چون کنم
حرف نتواند بر آورد از دهانش سر برونمن درین فکرم زبان را در دهانش چون کنم
آب شد بال سمندر از فروغ عارضشپرده های دیده را آیینه دانش چون کنم
ماه نورا هاله در آغوش نتواند گرفتحیرتی دارم که با موی میانش چون کنم
تا نگیرم تنگ آن موی میان را در بغلپیچ و تاب خویشتن خاطرنشانش چون کنم
چشم دل دارد زمن هر حلقه ای از زلف اومن به این یک دل به زلف دلستانش چون کنم
خون ز فریادم چکید و در به رویم وانکردبا دل سنگین گوش باغبانش چون کنم
صائب آتش نفس گر شعله در عالم زندبا زبان خامه آتش فشانش چون کنم؟