گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۱

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران راکه زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسیدخوابی از بند رهانید مه کنعان را
اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میانکه جدا می کند از هم دو صف مژگان را؟
به که ارباب شفاعت به سر خویش زنندنکهت منت اگر هست گل احسان را
گر شود دولت بیدار مساعد روزیصائب آن نیست فراموش کند یاران را