غزل شمارهٔ ۵۴۰۸
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنمچند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
من که بر سر خاک می ریزم به دست دیگراندر جهان بیوفا طرح عمارت چون کنم
رهنمایی می کنم مرغان فارغبال راگاه گاهی گر سر از کنج قفس بیرون کنم
تیره نتوان کرد آب زندگانی را به خاکجان چه باشد تا نثار آن لب میگون کنم
نسبتی در خاکساری نیست با مجنون مراکز غبار خاطر خود طرح صد هامون کنم
من که پر در لامکان بی نیازی می زنمحاش لله شکوه از ناسازی گردون کنم
آب در چشم غزال از آه گرم من نماندبا خمار نرگس میگون لیلی چون کنم
غیرت همکار بنددست و پای جرات استمی روم زین بزم تا پروانه را ممنون کنم
صائب از شرم سبکباری گذارد پا به کوهکوه درد خویش را گر عرض بر مجنون کنم