گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۹۴

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنماز سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم
بادبان کشتی من شهپر پروانه استسینه بر دریای آتش بی محابا می زنم
تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهانسر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم
ذره بیقدرم اما افسر خورشید راگر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم
چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده امکاسه در آب گهر درعین دریا می زنم
می گشایم عقده های گریه خونین زدلگربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم
دست من گیرای گران تمکین که چون موج سرابسالها شد قطره در دامان صحرا می زنم
از پریشان گردی نظاره صائب سوختمبخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم