گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۹۱

با فقیری در سخاوت بی نظیر عالممچون دعا با دست خالی دستگیر عالمم
چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلقبهر مشتی استخوان منت پذیرعالمم
خود فروشی پیشه من نیست چون بیمایگانفارغ از رد و قبول و داروگیر عالمم
از سخنهایی که می آید به کار مردمانتا به دیوان قیامت ناگزیر عالمم
گوش سنگین چمن پیر است مهر لب مراورنه من از بلبلان خوش صفیرعالمم
پرده مردم دریدن نیست لایق، ورنه مناز صفای سینه آگاه از ضمیر عالمم
خواری دایم به است از عزت پا در رکاببی نیاز از اعتبار زود سیر عالمم
با جهان آب وگل دلبستگی نبود مرامی توان چون مو بر آورد از خمیر عالمم
می نهند انگشت برحرفم خطاکاران همانگرچه از افکار صائب بی نظیر عالمم