گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۸۹

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلمشمع ماتم گریه شادی کند در محفلم
دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شوددرگره باشد چو شبنم آبروی سایلم
می کند در لامکان جولان دل آزاده امگربه ظاهر همچو سرو بوستان پا در گلم
از سماعم گرچه رنگین است بزم روزگارنیست در طالع نثاری همچو رقص بسملم
حفظ آب رو بود بر من گواراتر زآبدست رد بر سینه دریا گذارد ساحلم
گو نیارد هیچ کس صائب به خاک من چراغبس بود شمع مزار از دست و تیغ قاتلم