غزل شمارهٔ ۵۳۷۷
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا میکشممیروم تا اوج استغنا، دگر وامیکشم
دست از مشاطه در نازکادایی بردهامسایه از مژگان بر آن زلف چلیپا میکشم
در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسیمیربایم قطرهای و سر به دریا میکشم
در پناه اهل عزلت میگریزم چند گاهپردهای بر روی خود از بال عنقا میکشم
ای سموم بیمروت شعلهای از دل برآرجاده جوی خون شد از بس خار از پا میکشم
تا دهن بازست چون پیمانه مینوشم شرابچون سبو تا دست بر تن هست صهبا میکشم
میزنم هردم به دل نقش امید تازهایخامهای در دست دارم نقش عنقا میکشم