گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۶۲

رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدمبر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم
بود طرق قمریان انگشتر پا سرو رادر گلستانی که من با او سراسر می زدم
می دواندم ریشه در دل قاتل بیرحم رازیر تیغش پیچ وتابی گر چو جوهر می زدم
با کمال تنگدستی از شکست آرزوخارو خس در دیده تنگ توانگر می زدم
جوشن داودیی از عشق اگر می داشتمخویش را بر قلب آتش چون سمندر می زدم
زنگ کلفت را اگر می شد برون دادن زدلخیمه با گردون زنگاری برابر می زدم
بوریا بر خاک پشت دست خود را می گذاشتهر کجا من تکیه باپهلوی لاغر می زدم
این که کردم حلقه درها دو چشم خویش راکاش دل را حلقه امید بر در می زدم
جلوه لشکر تن تنها کند در دیده اممن که تنها چون علم بر قلب لشکر می زدم
می کشم اکنون الف چون سوزن از بهر خزفمن که همچون رشته پشت پا به گوهر می زدم
نی به ناخن می کند دوران تلخم این زمانزان تغافلها که من بر تنگ شکر می زدم
می کنم آب حیات خویش صرف شوره زارمن که از نخوت سیاهی بر سکندر می زدم
می شدم خامش اگر چون شانه باچندین زباندست در دامان آن زلف معنبر می زدم
صائب اکنون بادهان خشک و چشم تو خوشممن که استغنا به خلد و آب کوثر می زدم