گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۵۵

شیشه لرزد بر خود از روز شراب غفلتماز سبک مغزی گرانسنگ است خواب غفلتم
جست خون مرده از خواب گرانسنگ عدممن ز بیدردی همان مست و خراب غفلتم
تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دارگرچنین بر روی هم بندد سحاب غفلتم
گردد از باد مخالف پله خوابش گرانچشم نرم افتاده است از بس حباب غفلتم
در زمان فیض خواب من گرانتر می شودچون سگان از صبح باشد فتح باب غفلتم
بود از موی سفید امید بیداری مرابالش پرگشت آن هم بهر خواب غفلتم
گرچنین سنگین شود خواب از گرانجانی مراصبح محشر می شود صائب نقاب غفلتم