غزل شمارهٔ ۵۳۴۱
گرچه زیر تیغ لنگردار مسکن داشتمپای چون کوه از گرانسنگی به دامن داشتم
نیل چشم زخم شد سودای مجنون مراجای هر سنگی که از اطفال بر تن داشتم
ذوق دلتنگی گریبانگیر شد چون غنچه امورنه برگ عیش چون گل من به دامن داشتم
کاسه دریوزه از روزن نبردم پیش ماهخانه خود را ز برق آه روشن داشتم
بیخبر نگذشتم از پایی که زخم خار داشتچشم در دنبال دایم همچو سوزن داشتم
تا چو ماهی بر کنار افتادم از بحر عدمداغ حسرت گشت هر فلسی که بر تن داشتم
قامت خم برنیاورد از گرانخوابی مراپشت خود بر کوه چون سنگ از فلاخن داشتم
برگ کاهی قسمت مور حریص من نشداز عزیزانی که من امید خرمن داشتم
سرو را آزادیم در پیچ و تاب رشک داشتگرچه طوق بندگی صائب به گردن داشتم