گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۳۵

من حریف ننگ و عار بیوفایی نیستمبندبندم کن که من مرد جدایی نیستم
تلخ دارد خواب شیران جهان را مور منخاک را ه مردم از بی دست و پایی نیستم
کرده ام من ترک دنیارا نه دنیاترک مندر لباس اهل فقر از بی قبایی نیستم
بیشتر عزلت گزینان در کمین شهرتندمن ز عزلت درمقام خودنمایی نیستم
بسته ام عهد درستی با شکستن در ازلاز فلک امیدوار مومیایی نیستم
گو برآرد وحشت تنهایی از جانم دمارمن حریف راه ورسم آشنایی نیستم
ماه از من قرص بیهوده پنهان می کندسیر چشمم در پی نان گدایی نیستم
پشت بر دیوار حیرت همچو ساحل داده امروز وشب چون موج در زنجیر خایی نیستم
می توانم خاک پای عارف رومی شدندر سخن هر چند عطار و سنایی نیستم