غزل شمارهٔ ۵۳۳۰
من به آب و نان اگر چون بیغمان می زیستمبی محبت کافرم گر یک زمان می زیستم
زنده از یاد حقم من ورنه در این خاکدانصد کفن پوسانده بودم گر به جان می زیستم
مرگ بر من زندگانی راگواراکرده بوددربهاران من به امید خزان می زیستم
گر نمی شد پرده چشم جهان بین بیخودیمن چسان در وحشت آباد جهان می زیستم
حاصلم از زندگی چون شمع اشک وآه بودمن درین محفل برای دیگران می زیستم
خنده می آمد مرا چون گل بر اوضاع جهانبا لب خندان اگر در گلستان می زیستم
بر سمندر آتش سوزان بود آب حیاتمن به دوزخ در بهشت جاودان می زیستم
گر ز کاوش خانه خود می رسانیدم به آبچون خضر من هم به عمر جاودان می زیستم
ماهی بی آب در خشکی چشان غلطد به خاکدور ازان جان جهان صائب چنان می زیستم