غزل شمارهٔ ۵۳۲۶
زان لب جان بخش با خط معنبر ساختممن به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم
در محیط عشق غواصی نمی آمد ز منبا کف بی مغز ازان دریای گوهر ساختم
بازشد از شش جهت بر روی من هر در که بودتا ازین درهای بی حاصل به یک در ساختم
همچنان چون عود خامم در محبت گرچه منسینه را از آه آتشباز مجمر ساختم
من که دریا در نمی آمد به چشم همتمعاقبت با قطره آبی چو گوهر ساختم
می شمارند اهل درد از بیغمانم گرچه منداغ خود را خوش نمک از شورمحشر ساختم
می کشم خجلت زبینایان ز کوته دیدگیتا ترا با آفتاب و مه برابر ساختم
حاصلی جز سنگ طفلان در برومندی نبودمن به برگ از گلشن ایجاد از بر ساختم
آفتاب مغفرت می خواست میدان وسیعدامن خود را به جای دیده من ترساختم
شوق من از نامه پردازی به دیدارش فزودچشم خود را حلقه پای کبوتر ساختم
هر سر بی مغز درخورد کلاه فقر نیستمن زناشایستگی با افسر زر ساختم
شیشه خشک است در کامم شراب لعل فامتا به خون دل دهان خویش راترساختم
چهره زرین ز چشم زخم صائب ایمن استاز زروسیم جهان باروی چون زرساختم