غزل شمارهٔ ۵۳۲۲
بس که از نادیدنی دارد غبار آیینه اممی شمارد زنگ کلفت را بهار آیینه ام
از سواد نامه اعمال می بخشد خبربس که از تردامنی گردیده تار آیینه ام
بی تامل سینه پیش می سازم سپرتا ز عکس خلق شد صورت نگار آیینه ام
از هوا گیرم غبار کلفت وزنگ ملالتا شده است از سخت رویان سنگسار آیینه ام
می زند از سخت جانی این زمان پهلو به سنگداشت از نازکدلی گر شیشه بارآیینه ام
جای خود می بایدش دیدن چو قارون زیرخاکآن که می خواهد که سازد بی غبار آیینه ام
گر ز ره زیر قبا پوشد چو جوهر دور نیستنیست امن از چشم زخم روزگار آیینه ام
کرد بر لب تشنه دیدار بی خواهش سبیلاب خشکی داشت گر در جویبار آیینه ام
دیده اش حیران نقش پایدار دیگرستدل نمی بندد به هر نقش ونگار آیینه ام
خجلت روی زمین صائب ز مردم می کشمکرد تا بی پرده گویی را شعار آیینه ام