غزل شمارهٔ ۵۳۱۰
بر دل نازک گرانی میکند اندیشهامسنگ میگردد ز ناسازی پری در شیشهام
خنده سوفار از دلتنگیم پیکان شودبگذرد گر ناوک او از دل غمپیشهام
نیست یک مو بر تنم بیداغ عالمسوز عشقدیده شیرست کرم شبچراغ بیشهام
زود میپیچم بساط خودنمایی را به همگردبادم نیست در خاک تعلق ریشهام
هیچ کس از مستی سرشار من آگاه نیستبوی مینتوان شنیدن از دهان شیشهام
نامدار از کان برآید در زمان من عقیقتیزی الماس دارد ناخن اندیشهام
شرم میآید ز تردستان مرا هرچند ساختآتش یاقوت را خاموش آب تیشهام
بر دلم صائب چو کوه قاف میآید گرانگر پری داخل شود در خلوت اندیشهام