گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۰۰

گاه‌گاه از دیده عبرت با دنیا دیده‌امکی به این هنگامه از بهر تماشا دیده‌ام
چرخ تر دامن که باشد دعوی عصمت کندآفتابش را در آغوش مسیحا دیده‌ام
پیش چشم من سواد شهر خون مرده‌ای استنقش خود چون لاله در دامان صحرا دیده‌ام
تیغ اگر از آسمان بر فرق من باریده استخار در چشمم اگر هرگز به بالا دیده‌ام
در ته پیراهن هستی نگنجم چون حبابقطره ناچیز خود را تا به دریا دیده‌ام
در کنار گل چو شبنم خار دارم زیر پاروی گرمی تا از آن خورشیدسیما دیده‌ام
سنگ خواهد داد مزد سخت‌جانی‌های مندیدهٔ نرمی که من از کارفرما دیده‌ام
نشئهٔ صهبای عشرت را نمی‌دانم که چیستخوشه‌ای از دور در دست ثریا دیده‌ام
نیست صائب هیچ کس در خرده‌بینی همچو منصد سواد اعظم از خال سویدا دیده‌ام