غزل شمارهٔ ۵۲۸۹
بوالعجب مجموعهها از کف به حسرت دادهامحاصلِ عمرِ گرامی را به غارت دادهام
تا چرا چون گل به چشمِ خود ندادم جایِ اوخارِ مژگان را به سیلابِ ندامت دادهام
با چه رو در چار سویِ مصر، دکان واکُنَم؟کاروانِ حُسنِ یوسف را به غارت دادهام
مَبْدأِ فَیّاض اگر با من کُنَد خصمی رواستبا وجودِ حُسنِ معنی، دل به صورت دادهام
مردمِ آزاده را یک جامه چون سرو است بسکافِرم در عمرِ خود گر تن به زینت دادهام
چشمِ آن دارم که از مُلْکِ اثر یابد نشاناز تهِ دل، گریه را امروز رخصت دادهام
چرخ را بر خویشتن فرمانروا گرداندهامتیغِ بیرحمی، به دستِ بیمروت دادهام
عذرخواهِ معصیت، اشکِ پشیمانی بس استنامهیِ خود را به دستِ ابرِ رحمت دادهام
«صائب»، این شعرِ ترِ آتشزبان را گوش کنتا بدانی در سخن، دادِ فصاحت دادهام